و حالا ادامه....

سلام بچه ها...من تنشم...دوست نداشتم من آخرين پارت اين داستانو آپ كنم..ولي چاره چيه...همه رفتن مسافرت...ترديد قبلش اين نوشترو واسه من فرستاد تا من آپش كنم...منم امشب به اين احمقا مي پيوندم...اما دلم اينجاست چون عشقم آس نميتونه با ما بياد
...اما به جاش يه عضو جديد تو گروهمونه...اگه اولين آپ رو يادت بياد يه اسم بود به نام ( ام 2 )؟؟؟
آره اون تو اين مسافرت با مائه اما نميتونه جاي آس رو بگيره....
بريم داستان رو بخونيم.....
فرداي اون روز به اين نتيجه رسيديم كه واقعا در كناره اين اسكلا خوش ميگذره...رفتيم تو محوطه كه ديديم 3 تا منگل دارن افتاب ميگيرن...فكر كن...![]()
ما به راهمون ادامه داديم...رضا با ديدن ما بلند شد و حولشو انداخت رو خودش و زد به شهاب كه بلند شه...شهابم بلند داد زد..
شهاب:ميتونن گورشونو گم كنن يه جا ديگه..ملك خودمه.![]()
افسون دوباره شروع كرد اما من ديدم افسون يه بطري آب دستشه و داره درشو باز ميكنه..گرفتمش گفتم چيه دوباره؟گفت نگاه كن..
افسون: آقا شهاب ما فقط اومده بوديم معذرت خواهي...دلمون نمي خواد اين چند روزه موندرو با كل كل بگذرونيم...![]()
واي كه ما 5تايي ها چقدر مارمولكيم...هيچ كدوم از نقشه پليد افسون خبر نداشتيم اما پشتش اومديم..
سودا: آره...آقا سهيل بابته ديشب واقعا شرمندم...
شهاب: چي؟؟؟
تنش: سخته اما باور كنين...افسون و ترديدم سرشون به سنگ خورده ديگه...
بلند شد و به طرف افسون اومد...3 قدم فاصله داشت و گفت:
شهاب: اتفاقا ما هم مي خواستيم بيايم و بگيم كه بياين تو اكيب ما با هم خوش باشيم چطوره؟
افسون: اااااوووووم م م م م ...
در همين حال آب تو بطري ريخت رو شهاب و دويد و داد زد كه:لعنتي من با تو بهشتم نمي يام.. به من ميگي گورمو گم كنم؟؟؟
شهاب ميخنديد غافل از اينكه افسون خانم چه كرده...تو نگو افسون ديده بوده كه اينا دارن آفتاب ميگيرن اب نمك درست ميكنه و ميريزه تو بطري آب..
شهاب ديدني بود...اون ميخواس قهوه اي بشه يا طلايي حالا قرمز شده بودو مثل سگ پوست مينداخت..
فردا صبح انگار خبري از اين 3 تا نبود معلوم نبود كجا دارن چي كار ميكنن..
افسون با مزه ميگفت:بچه كه ساكته بدون داره خرابكاري ميكنه..رفتيم ديديم بلهههههههههههههه
ته شهرك آقا شهاب بچه هارو جمع كرده داره با اسپري رو زمين نقاشي ميكنه....خدايي كارش حرف نداشت...رضا تا مارو ديد زد به شهاب..شهابم بلند شد خنديد به افسونو رفتن...
اون روز اصلا با اين احمقا كل كل نكرديم حتي ما اذيتشون كرديم اونا فقط خنديدنوو آهنگ ميذاشتن تو اين مايه ها:
ديوووونهههههههه دل بي قراره..آروم نداره...تورو دوست داره...
از آهنگاي كل كل خبري نبود...تا اون شب آخر...ما 5 تا وسط يكي از لاين هاي شهرك خوابيده بوديم كه يهو يكي گفت:اجازه هست؟............همه پريديم....شهاب و رضا و سهيل بودن..
برق چشاي افسونو ديدم..معلوم بود دوباره نقشه داره.
.
افسون:بر خرمگس معركه لعنت..... اين همه خيابون..هري يه جا ديگه..
رضا: بشمــــــــــــــر...ما همه منتظر بوديم كه رضا از شهاب كتك بخوره كه ديديم نه...
همه مونده بوديم چي شده؟؟
شهاب: باشه..چشم...![]()
افسون: هي رضا مطمئني چيزي تو سر اين جوونور نخورده؟؟؟(با چشم غره)
رضا: شك دارم..
شهاب: چرا خورده دقيقا 4 روزه كه خورده...جادوگر من يه مشكلي دارم...يعني هم من هم رضا...
افسون بلند شد و داد زد: خدا مشكل جوونارو حل كنه...من دكتر نيستم مستر...
شهاب:ببين من به دكتر نيازي ندارم اگه بخوام ايناهاش اين رضا كنارم پزشكه..
افسون:اونوقت گرايششون چيه؟؟؟
با مزه بود رضا اومد حرف بزنه افسون داد زد: تزريقاتي يا زنان زايمان؟
رضا:نه افسون خانوم باور كنين كه...
تنش:برو كشكتو بساب بابا...بريم بچه ها..
آس: نگين بچه ها...آقا رضا پرفسوراي ادب دارن..
مثل اينكه شهاب و رضا هم ميدونستن از فردا ما 2 روز بيشتر اونجا نيستيم..به هر بهونه اي مياومدن و به هر طريقي مي خواستن با ما رابطه بر قرار كنن...
من: هي جادوگر چه كردي با اين پسر؟؟
افسون: خفه بابا...اينا اصلا به ما نميخورن...
آس:اره بابا بخورن..سر ميخورن...
تنش: افسون شهاب بدم نيستااا اينقدر...خوش تيپ..خوش قيافه..مهندسي موادم كه ميخونه...گرايش:مخدر...ديگه چي ميخواي؟؟؟
سودا: خدا شانس بده ديگه....جمع كنين بابا..سهيل از همشون بهتره...
افسون: اگه حوبه ماله خودت.. ترديد خانوم منو مسخره ميكني...اين دكتر بدليه كه چش تورو در آورد
ترديد: اما گذشته از كاراي داغونشون كه نصفشم تقصير ماست..بچه هاي بدي نيستنا...
شهاب دست بردار نبود....و افسونم تا اونجا كه من از ته دلش خبر داشتم از شهاب بدش نميومد فقط چون شهاب تيريپش به پسراي شيطون ميخورد..ميخواست مطمئن بشه...
خلاصش كنم...آخرين شب تو شهرك...شهاب افسونو خفت كردو جواب خواست كه افسونم جواب مثبت داد..اما منو رضا...
رضا: خوب به سلامتي...همه سرو سامون گرفتن..
افسون: بيا برو مارمولك...دلت ديگه داره شيپور ميزنه ميخواي توام مثل اين شهاب پر رو بياي اين 2.3 روزرو با هم بگذرونيم...
رضا: ما اگه اين زن داداشو نداشتيم چه ميكرديم؟
افسون همونجا با سنگ زد به رضا و گفت: من با اين شهاب بهشتم نميرم...واسه چي نفرين ميكني؟؟؟ خوشم نمياد زود پسر خاله ميشيا...
شهاب: همين كاراته ديگه جادوگر منو اسير كرده...
سودا: اتفاقا من هم در اين زمينه با شهاب موافقم....راستي سهيل كو؟؟؟
آس: نكنه داره آفتاب ميگيره؟؟؟ خدايي ابن سهيل رو ازجوب كجا گرفتين؟؟
افسون: جادوگر باباته...من اسم دارم...جمع كنين شما دو تا هم ....
و اين طوري اون روز ما بهترين دوستامونو پيدا كرديم...كه با گذشت 1 سال هنوزم با هميم...
تازه ميخواستن عضو آنتي لاو بشن كه ديدن ما عضويت قبول نميكنيم...
اول فكر كرديم اسكل بازيه اما الان واسه هم جوون ميديم مخصوصا افسون و شهاب...
و امروز سالگرد دوستيه ماست....مهمونه شهاب و رضاييم...سهيلم كه چتر هميشگي....الكي الكي يك ساله داريم وجود نحس اينارو تحمل مي كنيما....
راستي يه نظر خواهي: 1) از نظر شما كدوم شخصيت تو خاطره ما بهتر بود؟؟؟
2) به نظرتون شهاب نبايد اشك افسونو در مي آورد؟؟ديگه خيلي به شهاب بدو بيراه گفت؟؟؟
ببخشيد خستتون كرديم..
تنــــــــــــــــــــــــــــــــــش![]()





