تبليغاتX
آ..بزن زنگو...معلومه ديگه 5تايياش

آ..بزن زنگو...معلومه ديگه 5تايياش

هر کسی دنبال خطر ميگرده...بهش بگين آنتی لاو داره بر مي گرده

و حالا ادامه....

 

 

 

 

 

سلام بچه ها...من تنشم...دوست نداشتم من آخرين پارت اين داستانو آپ كنم..ولي چاره چيه...همه رفتن مسافرت...ترديد قبلش اين نوشترو واسه من فرستاد تا من آپش كنم...منم امشب به اين احمقا مي پيوندم...اما دلم اينجاست چون عشقم آس نميتونه با ما بياد...اما به جاش يه عضو جديد تو گروهمونه...اگه اولين آپ رو يادت بياد يه اسم بود به نام ( ام 2 )؟؟؟

 

آره اون تو اين مسافرت با مائه اما نميتونه جاي آس رو بگيره....

 

بريم داستان رو بخونيم.....

 

 

فرداي اون روز به اين نتيجه رسيديم كه واقعا در كناره اين اسكلا خوش ميگذره...رفتيم تو محوطه كه ديديم 3 تا منگل دارن افتاب ميگيرن...فكر كن...

 

ما به راهمون ادامه داديم...رضا با ديدن ما بلند شد و حولشو انداخت رو خودش و زد به شهاب كه بلند شه...شهابم بلند داد زد..

شهاب:ميتونن گورشونو گم كنن يه جا ديگه..ملك خودمه.

 

افسون دوباره شروع كرد اما من ديدم افسون يه بطري آب دستشه و داره درشو باز ميكنه..گرفتمش گفتم چيه دوباره؟گفت نگاه كن..

 

افسون: آقا شهاب ما فقط اومده بوديم معذرت خواهي...دلمون نمي خواد اين چند روزه موندرو با كل كل بگذرونيم...

واي كه ما 5تايي ها چقدر مارمولكيم...هيچ كدوم از نقشه پليد افسون خبر نداشتيم اما پشتش اومديم..

 

سودا: آره...آقا سهيل بابته ديشب واقعا شرمندم...

شهاب: چي؟؟؟

 

تنش: سخته اما باور كنين...افسون و ترديدم سرشون به سنگ خورده ديگه...

 

 

بلند شد و به طرف افسون اومد...3 قدم فاصله داشت و گفت:

 

شهاب: اتفاقا ما هم مي خواستيم بيايم و بگيم كه بياين تو اكيب ما با هم خوش باشيم چطوره؟

 

افسون: اااااوووووم م م م م ...

در همين حال آب تو بطري ريخت رو شهاب و دويد و داد زد كه:لعنتي من با تو بهشتم نمي يام.. به من ميگي گورمو گم كنم؟؟؟

 

شهاب ميخنديد غافل از اينكه افسون خانم چه كرده...تو نگو افسون ديده بوده كه اينا دارن آفتاب ميگيرن اب نمك درست ميكنه و ميريزه تو بطري آب..

 

شهاب ديدني بود...اون ميخواس قهوه اي بشه يا طلايي حالا قرمز شده بودو مثل سگ پوست مينداخت..

 

فردا صبح انگار خبري از اين 3 تا نبود معلوم نبود كجا دارن چي كار ميكنن..

افسون با مزه ميگفت:بچه كه ساكته بدون داره خرابكاري ميكنه..رفتيم ديديم بلهههههههههههههه

ته شهرك آقا شهاب بچه هارو جمع كرده داره با اسپري رو زمين نقاشي ميكنه....خدايي كارش حرف نداشت...رضا تا مارو ديد زد به شهاب..شهابم بلند شد خنديد به افسونو رفتن...

 

اون روز اصلا با اين احمقا كل كل نكرديم حتي ما اذيتشون كرديم اونا فقط خنديدنوو آهنگ ميذاشتن تو اين مايه ها:

ديوووونهههههههه دل بي قراره..آروم نداره...تورو دوست داره...

 

از آهنگاي كل كل خبري نبود...تا اون شب آخر...ما 5 تا وسط يكي از لاين هاي شهرك خوابيده بوديم كه يهو يكي گفت:اجازه هست؟............همه پريديم....شهاب و رضا و سهيل بودن..

برق چشاي افسونو ديدم..معلوم بود دوباره نقشه داره.

.

افسون:بر خرمگس معركه لعنت..... اين همه خيابون..هري يه جا ديگه..

رضا: بشمــــــــــــــر...ما همه منتظر بوديم كه رضا از شهاب كتك بخوره كه ديديم نه...

همه مونده بوديم چي شده؟؟

شهاب: باشه..چشم...

 

افسون: هي رضا مطمئني چيزي تو سر اين جوونور نخورده؟؟؟(با چشم غره)

رضا: شك دارم..

 

شهاب: چرا خورده دقيقا 4 روزه كه خورده...جادوگر من يه مشكلي دارم...يعني هم من هم رضا...

 

افسون بلند شد و داد زد: خدا مشكل جوونارو حل كنه...من دكتر نيستم مستر...

 

شهاب:ببين من به دكتر نيازي ندارم اگه بخوام ايناهاش اين رضا كنارم پزشكه..

 

افسون:اونوقت گرايششون چيه؟؟؟

با مزه بود رضا اومد حرف بزنه افسون داد زد: تزريقاتي يا زنان زايمان؟

رضا:نه افسون خانوم باور كنين كه...

 

تنش:برو كشكتو بساب بابا...بريم بچه ها..

 

آس: نگين بچه ها...آقا رضا پرفسوراي ادب دارن..

مثل اينكه شهاب و رضا هم ميدونستن از فردا ما 2 روز بيشتر اونجا نيستيم..به هر بهونه اي مياومدن و به هر طريقي مي خواستن با ما رابطه بر قرار كنن...

من: هي جادوگر چه كردي با اين پسر؟؟

 

افسون: خفه بابا...اينا اصلا به ما نميخورن...

 

آس:اره بابا بخورن..سر ميخورن...

 

تنش: افسون شهاب بدم نيستااا اينقدر...خوش تيپ..خوش قيافه..مهندسي موادم كه ميخونه...گرايش:مخدر...ديگه چي ميخواي؟؟؟

 

سودا: خدا شانس بده ديگه....جمع كنين بابا..سهيل از همشون بهتره...

 

افسون: اگه حوبه ماله خودت.. ترديد خانوم منو مسخره ميكني...اين دكتر بدليه كه چش تورو در آورد

 

ترديد: اما گذشته از كاراي داغونشون كه نصفشم تقصير ماست..بچه هاي بدي نيستنا...

 

شهاب دست بردار نبود....و افسونم تا اونجا كه من از ته دلش خبر داشتم از شهاب بدش نميومد فقط چون شهاب تيريپش به پسراي شيطون ميخورد..ميخواست مطمئن بشه...

 

خلاصش كنم...آخرين شب تو شهرك...شهاب افسونو خفت كردو جواب خواست كه افسونم جواب مثبت داد..اما منو رضا...

 

رضا: خوب به سلامتي...همه سرو سامون گرفتن..

 

افسون: بيا برو مارمولك...دلت ديگه داره شيپور ميزنه ميخواي توام مثل اين شهاب پر رو بياي اين 2.3 روزرو با هم بگذرونيم...

 

رضا: ما اگه اين زن داداشو نداشتيم چه ميكرديم؟

افسون همونجا با سنگ زد به رضا و گفت: من با اين شهاب بهشتم نميرم...واسه چي نفرين ميكني؟؟؟ خوشم نمياد زود پسر خاله ميشيا...

 

شهاب: همين كاراته ديگه جادوگر منو اسير كرده...

 

سودا: اتفاقا من هم در اين زمينه با شهاب موافقم....راستي سهيل كو؟؟؟

 

آس: نكنه داره آفتاب ميگيره؟؟؟ خدايي ابن سهيل رو ازجوب كجا گرفتين؟؟

 

افسون: جادوگر باباته...من اسم دارم...جمع كنين شما دو تا هم ....

 

و اين طوري اون روز ما بهترين دوستامونو پيدا كرديم...كه با گذشت 1 سال هنوزم با هميم...

 

تازه ميخواستن عضو آنتي لاو بشن كه ديدن ما عضويت قبول نميكنيم...

اول فكر كرديم اسكل بازيه اما الان واسه هم جوون ميديم مخصوصا افسون و شهاب...

 

و امروز سالگرد دوستيه ماست....مهمونه شهاب و رضاييم...سهيلم كه چتر هميشگي....الكي الكي يك ساله داريم وجود نحس اينارو تحمل مي كنيما....

 

 

راستي يه نظر خواهي: 1) از نظر شما كدوم شخصيت تو خاطره ما بهتر بود؟؟؟

 

                              2) به نظرتون شهاب نبايد اشك افسونو در مي آورد؟؟ديگه خيلي به شهاب بدو بيراه گفت؟؟؟

 

 

ببخشيد خستتون كرديم..                                             

                                                                        تنــــــــــــــــــــــــــــــــــش

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:14 PM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

version 2

 

 

بريم ادامش؟؟؟ما كه حرفي نداريم...

 

من افسونو آوردم تو اتاق با اين كه شاكي بود اما حق با اونا هم بود..

 

افسون: بچه ها من از فردا به اينا نشون ميدم 5 تايي ها كين...هستين؟؟؟

 

منم كه از كل كل مخصوصا وقتي با افسون باشه و 5 تايي ها با هم باشن بدم نميومد همچنين واسه اون 3 تا بيچاره كه قرار بود گيره ما 5 تايي ها مي افتن دلم ميسوخت قبول كردم....

 

آس: اما زياديشم حال نميده...وقتي بيچاره ها كاري نداشته ياشن چي افسون؟؟؟

 

افسون: هه گاهي اوقات شك ميكنم كه شماها دخترين...مگه نميدونيد تا اون مستر مارو نكوبه به خاطر اينكه اول معذرت خواهي كرد ول كن نيست؟...

 

سودا: راست ميگه خره... از فردا حله ديگه؟؟

 

افسون..آس..تنش...سودا: حل چشـــــــــــــــــــات...(اين تيكه خوراكه افسونه)

 

فردا مثل اينكه روز ما بود همه صبح زود بيدار شديم بريم يه كم بدوييم هم از نگهبان شهرك و دوستاي ديگمون آمار ورودي جديدارو بگيريم....

 

همينطور كه مي دويديم ديديم به...مثل اينكه دوستامون زودتر اقدام كردن....داشتن 3تايي گوشه شهرك با ماشين ور مي رفتن كه يهو يكيشون مارو نشون داد...

 

پسر: هي دختر بي ادب...فكر كنم مرغي مثل تو الان بايد خواب باشه...

 

پسر دووم: شهاب بس كن...چي كارشون داري؟؟

 

شهاب: اه ه رضا داري حالمو به هم ميزني...جلو دختر جماعت نبايد كم آوورد...نه سهيل؟؟

 

سهيل: سگ درصد...

 

آس: ببين پسره پا رو دمت نذاشتيم پا رو دممون نزار كه بد سگيم...فهميدي؟؟؟(قيافه 4 تايي ديدني بود..ميخواستيم فرار كنيم)

 

من: آقا رضا به جاي اين كه مظلوم بازي در آري رفيقاتو جمع كن چپ و راست رنگيت نكننووو..... با صداي خنده ما و صداي دعواي رضا و شهاب و سهيل در رفتيم...

 

سودا:خدا خيلي به ما رحم كرد...شهاب اگه آس وميزد...آس به ملكوت مي پيوست..

 

ديگه كارمون شده بود نشستن تو ويلا و نقشه كشيدن...رفتن بيرونو فحش بازي كردن با اين 3 تا.....

شب افسون كرمش گرفته بود كه بريم يه ذره آهنگ تو محوطه گوش بديم...ما هم كه تابع...رفتيم...

 

دوباره 3 تفنگ دار تو محوطه داشتن با سگشون بازي مي كردن كه رضا با ديدن ما بلند داد زد: سلام پچه ها...خوش مي گذره؟؟؟همون لحظه يه پس گردني از شهاب خورد...ما هم كه نمي تونستيم جلو خندمونو بگيريم پريديم تو ماشين اما اين افسون...

 

افسون: رضا جووون خواستي چشم بسته غيب بگي با سگ محلتون مشورت كن...

شهاب: هوووووووششششش با مني؟؟؟

 

افسون: نه با انم....(شرمونده ما سانسور نميكنيم)

شهاب: ببين .........و شهاب با مشت كوبيد رو ماشين و رفتن...ما هم آهنگ رو روشن كرده بوديم كه يهو ديديم اومدن..اين دفعه با ماشين.....

 

آس: به به 3 تفنگ دار...ببخشيد كنت مونت كريستو رو كجا گذاشتين؟؟؟

سهيل: همون جا كه لوك خوش شانس برادران دالتون رو گداشت..(اشاره به ما داره)

 

سودا:آقا شهاب رفتين خونه به اين بچه تخم كفتر دادين نطقش باز شد؟؟بابا گناه داره..

 

رضا: بسه بچه ها...

 

تنش : اووووووو بچه ها؟؟؟موز پوست بكن...تو كه چايي رو خوردي....

 

و تا چند ساعت بعدش كه ما بريم تو اتاقامون اين موضوع بود...تا اينكه شب ديديم به شيشيه اتاقمون سنگ ميزنن...و با صداي مامان كنجكاو شديم...

 

 

مامان من: چيه پسرم؟؟؟دختر من يه بار پريد به شما تموم شد ديگه...

 

شهاب: نه خانوم شرمنده ميخواستم بزنم به دوستم خورد به شيشه شما بازم شرمنده..

 

مامان: دشمنت شرمنده پسرم....از اين دخترا هم به دل نگير يه كمي تندن...جوونن ديگه..

 

سهيل: اختيار دارين..ما اشتباه كرده بوديم......

حالا ما 5 تا اين ور رو زمين بوديم از دست شهاب...اين مارمولك يه مظلومي شده بود...

 

مامان اينا رفتن تو..صداي شهاب مي اومد كه ميگفت اه سهيل امشب كه رضا نبود نشد...فردا ترتيبشونو ميدم...

افسون پريد بيرون...

افسون: ما از هر گونه ترتيبي استقبال مي كنيم...

شهاب: خفه شو دختره پر رو حالم ازت به ميخوره...مسافرتو به من زهر كردي..

افسون: نه بابا؟؟؟هدفم اين بود...بعدشم هر كي ناراحته هري ي ي ي ي ي

 

شهاب عصباني شد و يه سنگ پرت كرد طرف افسون كه نخورد به اونو افسونم با شكلك اداشو در آوورد بعدم دوباره داد زد:خير پيش..نامه بنويسياااا...از تو سايه برو..

 

شهاب: فردا بهت ميگم جادوگر(همون افسون)

آس: بد اسميم نگفتا افسون...جادوگــــــــر...چرا به ذهن ما نرسيد....

 

ديگه ما روزمين بوديم از خنده از دست شهاب و افسون..

 

ادامه دارد....

 

 

            

                                                                        ترديـــــــــــــــــــــــــــد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:6 PM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

ناگهان چقدر زود دير ميشه!!!؟؟؟؟

 

 

 

 

 

شنيدي يهو ميگن انقدر زود گذشت كه وقتي به خودمون اومديم ديديم  بـــــــــــــــه كجا وايستاديم....

 

فكر كنم اين شعر رو كه ديگه الان به صورت ضرب المثل در اومده هم زياد شنيدي هم اينكه زياد تو پست هاي آنتي لاويا ديدي...آخه ما ارادت داريم به اين جمله.(سابجكت رو ميگم)....بگذريم...

 

پست امروز يه نمه رازه ...يعني چي؟؟؟

 

يعني افسون نميدونه كه من دارم اين پست رو مي نويسم و آپ مي كنم

 

خب وايسين نرين فضولي كنين بهش بگيناااااا....

اوووخ.... من چه خنگيم...انگار شما شماره اي چيزي از اين افسون خانم ما دارين....

 

مي خوام اينجا واستون يه داستاني رو تعريف كنم كه اگه بخونيش ميگي برو بابا مارو گرفتي؟؟ اما فقط ازت ميخوام باور كني..حتي تك تك جمله هاش واقعيت داره... حتي منم اگه بارها و بارها از زبون خودافسون بشنوم واسم قشنگه انقدر كه اين دختر با مزه تعريف ميكنه...البته من به اون باحالي نميتونم اما به بزرگي خودتون ببخشين....

 

حدودا شهريور پارسال بود همين روزا يا قبل ترش كه افسون زنگ زد...

 

افسون:الو....واي ترديد نميدوني چقدر خوشحالم.....

 

من: خوشحالي تو تعجب نداره...وقتي ناراحت باشي من كپ ميكنم.

 

افسون:اذيت نكن فردا كي راه مي افتي؟؟؟

 

من: گمشو قطع كن ميخوام لباسارو جمع كنم...

و من گوشيو رو افسون قطع كردم...5 دقيقه بعد دوباره...........

 

من:بله؟؟؟

 

سودا: چطوري تو؟؟؟ببين يه سي دي توپ بزن بيار...خدافظ

 

منو ميگي؟؟؟واي گرخيده بودم.....اتفاقا آس هم پيش من بود و اونم كه مشغول بود به بستن ساك مسافرتش....

 

بالا خره ما راه افتاديم...جاي خاصي نميرفتيم...پاتوق هميشگي شمال...

تو راه ديگه خسته...رسيديم اونجا فقط رفتيم تو اتاقامون و لالا...

 

مثل اينكه تازه خوابم برده بود كه مزاحم هميشگي اومد....

افسون: عروس خانم پاشو جمع كن خودتو....بچه ها منتظرن ميريم تنيس بازي كنيم...

من:افسون خره الان 10.30 شبه...

افسون: تازه سر شبه پاشو بينم تو شهرك روشنه همه هستن...

 

با لاخره مثل هميشه زورش چربيدو ما هم بعد از آرايش و پيرايش هاي نه چندان زياد(اغراق) به آنتي لاويا پيوستيم..

 

اووووفففف تو شهرك چه خبر بود..پسر و دختر..اتفاقا ما رفتيم يه گوشه كه مثلا با بقيه حال نميكرديمو اينا...

 

سودا: افسون..افسون...اون پسررو مي شناسي؟؟

 

افسون: اونا بايد منو بشناسن....كي هست حالا؟؟؟

 

من:بي خيال سودا بكش بيرون از اين افسون الان تا فيه خالدون يارو در نياره ول نميكنه..

سودا:آخه 45 دقيقس تو كف ماست..

 

تنش: نكنه تو رو ديده كف كرده بيا بريم زيرشو كم كنيم...

 

افسون: بكس قاطي اينا نشين...ولي ترديد  جون تو كنجكاوم ببينم كيه جاتو با من عوض كن...

منو افسون با غر هاي من جا مونو عوض كرديم...

 

افسون: وووووو...نه بابا نرفتيم زير وانتو يه آدم حسابي ديديم اينجا ببينم سودا اين يارو همونا نيستن كه بغل ويلاي مائن؟؟

 

من: آره همونان..افسون نيگا نكن بياين بريم بابا...الان بد برداشت ميكنن

 

ما راه افتاديم و رفتيم طرف ويلا...

ساعت نزديك 2 بود كه از زور خنده و چرت و پرت گفتن خوابيديم...نيم ساعت نگذشته بود كه ديديم...

 

دوباره كنار آب زير ستاره هاييم...خوشحال از اينكه تو بهترين 3 ماه ساليم............

 

افسون: ترديد مثل اينكه هايپ بهت ساخته دختر قطعش كن خوابيما....

 

من: خره من نيستم...يهو سودا چراغو روشن كرد...ديديم صدا از بيرونه...خوشبختانه اتاق خواب ما طبقه بالا بود و باز ميشد به يه تراس...5 تايي پريديم تو تراس...ديديم بله...

 

آقايون تازه جشن گرفتن...افسون ديگه قاطي كرد...

افسون: ببخشيدا ميشه بپرسم ساعتتا تونو با ساعت كدوم كشور تنظيم كردين كه تشخيص نميدين الان 3 نصف شبه؟؟؟

 

يكي از پسرا: با همون جايي كه شما تنظيم كرده بودينو تا الان هرهرتون نذاشت ما بخوابيم نوبتيم باشه نوبت ماست..

 

سودا: نشد...اومديو نسازي...ما ديگه مثل شما با كابل تنظيم نكرديم...

 

يكي ديگه از پسرا: شرمنده ايم خانوما...من به اين دوستام ميگم الان ديره گوش نميدن....من از طرف اينا معذرت مي خوام...

 

افسون: تابستونتون بلند پسر خوب...ديگه تكرار نشه .....و رفت تو اتاق

من مونده بودم كه يهو به خودم اومدم و گفتم..

من: شرمنده جناب اين دوست ما يه كمي پر روئه...شما ببخشين...شب خوش

ومن اومدم سر جون افسون كه ديدم بهتره الان نرم چون مامانش داشت به خاطر پررو بازيش سرزنشش مي كرد...

افسون: من زير بليط هيچ خري نميرم چه برسه به اين سوسولا....

 

و من افسونو بردم تو اتاق كه بيشتر از اين جيغ نزنه....

 

خب اگه بخوام همشو تو يه پست بگم كه بي مزست.....توام خسته مي شي...بقيش تو پست يعد..

 

                                                                                     ترديــــــــــــــــــــــــــــــد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:0 AM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

مرد!!اي موجود بي رحم!!!!

 

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و براي مجازات زنايش با تو برابر...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي..

.براي ازدواجش در هر سني اجازه ي ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي  به لطف قانون گذار مي تواني ازدواج كني....

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو...او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي....او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...

او درد مي كشد و توخواب حوريان بهشتي را مي بيني...

او مادر مي شود و همه جا ميپرسند نام پدر؟؟....

و هر روز او متولد مي شود،مادر مي شود،پير مي شود و مي ميرد...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيار هاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لــــرزان مردش،گام هاي شتاب زده ي جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد،سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل زنده مي كند...و اين ها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...

                             

                    و ايــــــــــــــــــــــــن رنج اســــــــــــــــــــــــــــــت!!!!!

 

                                

                                                       دكتر علي شريعتي

 

                                                                            افســـــــــون

 

 .........................................................................................................................................

 

در ضمن میدونیم منتظر نتیجه آرا هستین و ببینین آنتی لاویا به کیا رای دادن:

خب بینیم:

طبق نظر سنجی تا امروز....

۱) کامی    (http://www.aghavakhanoom.blogfa.com/)       

۲)سامی و الی گلی   (http://samioeli.blogfa.com/)

۳)آلیس و آقای وروجک   (http://weblogemun.blogfa.com/)

۴)سارا      (http://sharabe-talkh2.blogfa.com/)

 

به ترتیب رتبه هارو کسب کردند...

در اینجا جا داره به کامی عزیز تبریک بگیم....

در پست هاي بعدي نتايج جالب تري واستون داريم از سه نفر اول....

خب بابا صبر كن الان ميگيم به كي راي داديم:

افسون:معلومه ديگه كــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــي

ترديد:كــــــــــــــــــــــــــــــامي

سودا:ســامي و الي گلي

تنش:آليس و وروجك

آس:ســــــارا

بايد آنتي لاويا واسه منو ترديد كادو بگيرن....ما برديم....يه با به اين كامي اعتماد كرديما...

راستي ۵ شنبه يه پست توپ داريما...

 

                                                                        معلومه ديگه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:2 AM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

شما هم اكنون در مقابل دوربين مخفي قرار گرفتين.....!!!

 

 

 

حتما الان ميپرسي فستيوال چي شد هان؟؟؟

 

واقعا روت ميشه بپرسي؟؟؟

جدي؟؟؟

ااااا؟؟؟روت ميشه؟؟؟ميشه بگي اين روتو از كجا آوردي؟؟؟

بابا جون ميخوام منم داشته باشم....

 

مي تونم داشته باشم؟؟؟؟؟

 

حالا بريم سراغ فستيوال:

اين بكس آنتي لاو يه كوچولو...خيلي كم...كم كم...اين وسط مسطا كرم ريختن..

 

حالا از كجا و چه نوعي بماند...

 

خداييش ما اين فستيوال اولين كارمون نيست...تو 360...فيس بوك...پارسه 360....نيو 360....پروفايل..... برگزار كرديم و نتيجه هم ديديم...

 

اما....

اينجا ملت خيلي خشكن...تفلونن...به غير از چند نفر كه پايه ثابت مائن و البته يكيشونو با كتك اورديم كه در اينجا از الي معذرت مي خواييم بقيه ته گرفتن...

 

جالبه بدونين كه اين فستيوال به نظر آنتي لاويا دوربين مخفي بيش نبود....البته از اولش..

اما...

تو مرامه 5 تايي ها نيس كه زيرو رو بكشن....

ما سر قولمون هستيم....

 

بين دوستامون كه شركت كردن فستيوال برگزار ميشه...

 

كامي(http://www.aghavakhanoom.blogfa.com/)

 

سامان(شانس آوورديما)(http://samioeli.blogfa.com/)

 

سارا(http://sharabe-talkh2.blogfa.com/)

 

آليس و آقاي وروجك(http://weblogemun.blogfa.com/)

 

 

از همشونم ممنونيم كه به ما احترام گذاشتن...

 

پس ديگه وقت هرز پريدن نيست بپر تو نظر سنجي و به كانديدات نظر بده...

 

نظر 5 تايي ها در پست بعدي اعلام ميشه...

 

 

                                                               5 تايي ها

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:18 PM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

بدو بدو حتي تو هم ميتوني شانستو امتحان كني!!!

 

 

   فقط ۱ روز دیگر فرصت باقی است....بشتابید...بشتابید

                     اما نچ این بچه هایی که ما دیدیم حال هیچیو ندارن....بجنبین دیگه

 

 

سلام دوستاي گلمون...ميدونيم خوبين..خب حالا اگه يكيم اين وسط مسطا هيدن در رفته و ما نديديم بهش ميگيم اميدواريم حالش خوب باشه...

اين دفعه پستي كه ميخوايم بذاريم يه نموره با بقيه تفاوت داره هم موضوعش هم مخاطباش...شايد پست هاي قبلي مخاطباش خاص بودن اما اين پست حتي واسه خيلي هايي كه ما نمي بينيم هم هست...

خب اين پست داستانش اين جوريه كه برو بچ آنتي لاو تصميم گرفتن كه يه فستي بر پا كنن..

 

 

واي واي شرمنده اينقدر تو اين 360 بچه ها كلمه هارو مخفف كردن من هم ديگه مخم كاملا ...ده..

خب منظورم اينه كه ميخوايم يه فستيوال بين وبلاگ هاي روز برگزار كنيم..

 

جريانش چيه؟؟؟خسته نشيا ..مي خوام توضيح بدم..

 

ببين اگه شرايط زيرو داري اول برو تو نظرات وبلاگ و بنويس كه مي خواي شركت كني:

 

1- بايد در درجه اول بلاگ داشته باشيو بلاگت بر پا باشه..

2- كسي كه مي خواد تو اين فستيوال شركت كنه بايد جنبه همه چيزو داشته باشه..

3- كسي كه واسه شركت تو اين فستي انتخاب ميشه بايد پست هاي با حال آپ كنه..

 

خب اينارو خوندي توجه كن ببين افسون چي ميگه...اگه خواستي شانس خودتو امتحان كني سريع بپر تو نظرات همين پست و با آدرس وبلاگت يه نظر بده كه مي خواي شركت كني..

 

حالا جريان فستيوال و در ياب:

1-به تعداد كسايي كه ثبت نام ميكنن نظر سنجي بر گزار ميشه..يعني چي؟؟يعني اين كه مثلا تا موقعي كه ما تايم ميديم هر كي ثبت نام كرد به علت اين كه هر نظر سنجي 10 نفر بيشتر جا نمي گيره(اينم شانسه تخيلي مائه)..اگه براي مثال 20 نفر ثبت شدند 2 بار نظر خواهي صورت مي گيره..

 

2- شخصي كه از نظر سنجي اول طبق نظرات ديگران راي مياره با شخص يا اشخاصي كه از نظر سنجي هاي ديگه(اگه تعداد بالا بود) راي ميارن به فينال ميره...

 

3-به برنده ي فستي جايزه هايي تعلق مي گيره كه اينجا جاش نيست بگم(به جون ترديد الكي نيس)

 

4- شخصي كه تو اين فستيوال شركت ميكنه بايد مطالب با حال و سرگرم كننده مطابق ميل مردم آپ كنه تا راي خودشو بالا ببره...

 

5- اشخاصي كه تو اين فستي شركت مي كنند مختارن از دوستاشونم دعوت كنن كه بيان بهشون راي بدن يا تو اين مسابقه شركت كنن...

 

6- خود برو بچ آتي لاو هم تو ايم مسابقه به كانديد هاشون راي ميدن..كه در آخر مي نويسيم كه به كي راي داديم البته راي ما دليل بر دوستيمون يا چيز ديگه اي نيست ما فقط مطلب رو مي خونيم..

 

7- كانديدا هاي اين فستيوال بايد به هم و به نظر ديگران احترام بذارن و از هرگونه توهين نسبت به هم اجتناب كنن..

 

8- يادت نره كه مطلباي تو و دوستاتو طرفدارانتن كه ميتونن تورو برنده ي اين فستيوال كنن...

 

در ضمن ياد آور ميشويم كه در اين نظر سنجي هيچ گونه جاي ابهام و دروغي  ديده نخواهد شد و راي سبزتونو سياه نميكنيم(لطفا كسي به خودش نگيره منظوري نداريم)

 

آمار سايت و نظر سنجي توسط 5 تايي ها چك ميشه و هر گونه تغييري سريع گزارش ميشه...

 

در آخر كساني كه ميخوان بدونن ما چه موقع هايي آپ مي كنيم عضو خبرنامه  ما بشن چون ما اخبار مربوط به فستيوال و اخبار هاي ديگرو توسط خبر نامه ارسال مي كنيم...ايناهاش همين پايين...

 

در ضمن دوستان پيونديه ما منتظر حضور گرمتون هستيم...

 

 

                                                   اين دفعه ديگه خود 5 تايي هاش

 

                                                                بزن زنگو....

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 3:33 PM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

خوشبختي..(.شكست عشقياش بيان اينجا)

 

 

 

امروز ميخوام يه پست از خواننده ي مجاز مورد علاقم بذارم..در حقيقت اين پست يه بهانست كه هم ترديد رو خوشحال كنم هم اينكه بهترين شعر خواننده ي مورد علاقم(احــــسان خواجه اميري) را براتون بذارم...

من كه با شنيدنش لذت مي برم اميدوارم شما هم لذت ببريد...اما...

يه قول بدين اونم اينه كه سرسري ازش نگذرين و حتما با احساس بخونيدش بعدشم با نظراتتون منو خوشحال كنيد تا بيشتر پست بذارم..

      (ترديد جووووونم اميدوارم تونسته باشم بهت بفهمونم چقدر واسم عزيزي عشقم...)

 

 

        مي خواستم بهت بگم چقدر پريشونم                    دیدم خود خواهیه..دیدم نمی تونم

        تحمل ميكنم بي تو به هر سختـي                     به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي  

 

        به شرطي بشنوم دنيات آرومـــــــــه                          كه دوستش داري از چشمات معلومـه  

        يكي اونجاست شبيه من يه ديوونـــه                           كه بيشتر از خودم قدرتو ميدونـــــــــه

 

چي كار كردي كه با قلبم بخاطر تو بي رحمم...تو مي خندي،چه شيرينه..گذشتـــــن..تازه ميفهمم..تازه ميفهمم

 

       تو رو مي خوام تمومه زندگيم ايـــنه                           دارم ميرم ته ديوونـــگيم اينـــــــــــــه

       نميرسه به تو حتي صـــداي مــن                      تو خوشبختي همين بسته براي مـــن

      

چي كار كردي كه با قلبم بخاطر تو بي رحمم...تو مي خندي،چه شيرينه..گذشتـــــن..تازه ميفهمم..تازه ميفهمم

 راستی آنتی لاویا بالاخره دل کندن و اومدن...به یمن ورودشون اس ام اس ها وصل شد...حال میکنی پا قدمو؟؟؟

 

                                                                                             افســــــــــــــــــون

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 6:19 PM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

ســــــرد...تـــنها...آزاد..!!!؟؟؟

 

 

 

روزي فراخواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه اي سفيد و پا كيزه كه چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند...

آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است...

در چنين روزي تلاش نكنيد كه به شكل مصنوعي و با دستگاه زندگيم را به من بر گردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد..

بگذاريد آن را بستر زندگيم بنامم و بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند كه به حيات خود ادامه دهند...

 

چشم هايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب ..چهره ي يك نوزاد و شكوه عشق را در چشم هاي يك زن نديده است..

قلبم را به كسي بدهيد كه از قلب جز خاطره ي درد هاي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد...

خونم را به نو جواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند و كمكش كنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند...

كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگي اش به ما شيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند...

 

استخوان هايم...عضلاتم..تك تك سلول هايم را ...اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي يك كودك فلج پيوند بزنيد..

هر گوشه از مغز مرا بكاويد..سلول هايم را اگر لازم شد برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا به كمك آنها پسرك لالي بتواند با صدليي دو رگه فرياد بزند و دخترك نا شنوايي زمزمه ي باران را روي شيشه ي اتاقش بشنود..آنچه را كه از من باقي مي ماند..بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد تا گل ها بشكفند

 

اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطا هايم..ضعف هايم و تعصباتم نسبت به هم نوعانم دفن شود...گناهانم را به شيطان و روحم را به دست خدا بسپاريد

 

اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد عمل خيري انجام دهيد يا به كسي كه نيازمند شماست كلمه ي محبت آميزي بگوييد...اگر آنچه را كه گفتم برايم انجام دهيد هميشه:

 

                              زنـــــــــده خـــــــــــواهـــــــم مـــــــــــــانـــــــــد 

                                                                     رابرت.ن.تست

        

                      (تــــــنــــــش)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:26 PM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

عشق و عاشقی

 

 

عشق چیه این حرفا رو ولش ,عشقو دیدی برسون سلام ما رو بهش   (یاس)

 

عشق از 3 حرف تشکیل شد "ع","ش","ق",این جوری تعریف شده , علاقه ی شدید قلبی معنی شده.(قیامت)

 

بدی عشق اینه عاشقا جدا می شن .(آرمین ۲ای اف ام)

 

عشقه دیگه فقط یکم پیر شده, از عاشقا یکمی دلگیر شده. (احسان خواجه امیری )

 

یالا ,همین حالا, بیا با ما, عشقمو جستو جو کن, تویالا.(مهدی اسدی)

 

تو بینه عشقه من با یک عشقه تازه تری, شاید آسون تراز عشقه من ,توبگذری (مهران زاهدی)

 

می دونی که با حرفات زدی دلمو شکوندی, نامردی کردیو باز پای عشقت نموندی (بابی لورد)

 

عشقم, بذار ازت یه خواهش کنم ,قول بده کسی رو به جای من نیاری توقلبت   (امیر اردلان/ نیم پوندی)

 

عاشق نبودم تا با تو سر کنم ,آتش نبودم خاکسترم نکن.(محسن یگانه)

 

فدات بشم که تازگی عاشقم شدی به سادگی  (ساسی مانکن)

 

اگه چشات ماله منه ,اگه نگات ماله منه, بذارمن عشقه تو باشم قشنگیات مال منه.(مجتبی SH)

 

آره عشقه مازودچقدرازهم پاشید, به نفعمون که دور از هم باشیم(تهی)

 

ای وای عاشقی دد بردیو منم گرفتارش شدم (علیشمس)

 

نرو بمون پیشم, انگار دارم عاشقه تو می شم, نرو .(نیما علامّه) 

 

بعد یه مدت یکی پیدا شده هی بهونه ی منو می گیره ,می گه عاشقت هستمو دلو به تو بستم بی تو دل خستم میمیره (احسان غیبی )

توی دادگاه عشق می خوام شاهد باشم ,حبس ابدی قلبتو شامل بشم ,مگه خریدنیه که تو عشقمو فروختی ,خریدنی من خریدارم نگو فروختی.(Gh   )

 

عاشق باشیم دست تو دسته هم بذاریم ...(شهره)

 

عاشقم کن ولی تو با دلم راه بیا,دیونم کن ولی یکمی کوتاه بیا,بیا کوتاه بیا با دلم راه بیا حالا که ماه شدی دیگه مثل ماه بیا.(بنیامین) 

 

تو این بازی تو باختی یه بازی که خودتواونو ساختی دلم واست می سوزه خیلی دیرعشق تو شناخت(رضایا)

 

دیگه آدم قدیم نیست اون طعمه نه, دیگه عاشقی رو کردم توبه من, تو به من نمی خوری دوره من خط بکش نمیدم به تو فرجه من (طعمه)

 

کاش یکم می فهمیدی من عاشقتم,میگم همه بدونن که تو واسی من چقدر ارزش داری همیشه با من باش, اگه اهلش باشی پیشتم تا 100 سال(فلاکت)   

 

 چه ساده عاشقت شدم,عاشقه دیونگی یات,دلم رو بردی باهمون حرفه قشنگه تو نگات(رامین بی باک)

 

خوب دیگه, اینم رسمش, نمی خوام عشقم ازم خسته شه,حالا وقتشه قبل از اینکه شب بشه دست,دستم توی دستشه, به هش می گم حرفام یه خواهشه امیدوارم دوست داشتنت کم نشه(0111 )

 

تو به من گفتی خاموش شده فانوس عشقم,حالا که اون مرده چرا می گی نابودو تشنم آخه کودوم خدایی گفته که آسوده بشکن ببین فضای خونه چقدر آروموامشب دوست دارم از آسمون بباره بارونه بیشتر...(پیشرو)

 عشق و عاشقی مد شده..آهنگای رضا صادقی مد شده(تی ام بکس)

اگه بخواد بره من میمیرم ,عشقمو ازش پس می گیرم, زود باش ده یالا حالا دستا بالا(مهدی هیبتی)

 

آره عاشقتم, Asپیک و تک دله منی(بهزاد فاشیست)

 

حالا نوبت توکه نظر بدی ,بگو ببینم تو نظرت در باره ی عشــــــــــــــــــــــــــق وعاشـــــــــــــــــــــقی چیه؟ چرا روتو میکنی اون ور؟با خودتم ,آره با خودت ,اه بچه ی بد, می خونی نظر نمی دی. چراخودتو می زنی به اتوبان علی چپ, آره, درست شنیدی خدابیا مرز,آقای علی چپومی گم, آونقدرمرد خوبی بود,اگه اون نبودشاید مردم هلندهم نبودن شاید سیل میاومد واون هارو با خودش میبرد آخه انگشته خدابیامرز آقای علیچپ بود که جلوی این سیل وگرفت ,بعدها,این فداکاری به اسم پترس فداکاردر کتاب ها به چاپ رسید ,میگفتند ایشون پدرشون ایرانی و مادرشون هلندی بوده ایشون در ایران به اسم علی چپ ودرهلند به اسم پترس فداکاربود, به پاس زحماتی که کشیدند اسمشون رو ازکوچه برداشتند گذاشتن روی اتوبان,اتوبان تهران-علی آباد کتول همون جایی که ما5 تایی هاتحصیل کردیم, یادش بخیر اونجا بود که افسون با دوم ,سودا با سهیل ,تردید با رضا آشناشدن منوتنش هم مثل ...آه چه دوران خوبیه, دوران عشق وعاشقی ,گفتم عشق وعاشقی بازهدف گمشداصلااین خصلت آنتی لاوییا ست که همیشه هدفشون گم میشه ,داشتی با این حرفا منو گول می زدی که نظر ندی آره ناقولا, اما" آس" با این حرفا گول نمی خوره, نظریادت نرهااااااااا .میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسی      

 

            تو که این مطلب روخوندی ونظر دادی :

                                                    عاشقتم( آس) پیک و تک دله منی

 

                                          "آس"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:20 AM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  | 

گشتم،نبود...نگرد،نيس!!!

 

عادت ندارم سلام كنم،پس منتظر سلام نباش!!

حال و احوالتم به من ربطي نداره،پس نمي پرسم چطوري كه توام بخواي تو جوابش بهم بگي مگه دكتري؟؟

 

از دكتريم متنفرم چون قصدم يه چيز ديگست!!

 

بگذريم...هه...الان مي تونم حدس بزنم تو سرت چي ميگذره...اما بذار بهت بگم: نه!!!

من اونجوري كه تو فكر مي كني نيستم...اولشو خيلي بد شروع كردم نه؟؟؟

 

هه...بازم مهم نيست!!!

خب!كجا بوديم؟؟؟به قول سودا ديديم بچه ها دارن ديگه جاي مارو هم ميگيرن...يه هو ياد اين ضرب المثل افتادم كه ميگه: خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو

 

من پنجميم...يعني آخريم...تو همه چي...هم تو سن...هم تو گروه...هم تو پست آپ كردن...

 

سنم مهم نيست چون به كارت نمي ياد اما فكر نكن اخلاقم اينقدر نا فرمه!

نه نه به خدا اينجوري نيستم!!

يه ذره جديم اما در عين حال مي تونم شوخم باشم پس اين به تو بستگي داره!!

 

متولد ششمين ماهه سالم..

با خيلي ها كنار نمي يام خصوصا با افـــــــســـــــــون!!

البته اونم همين طوره...مي دوني كه كم نمي ياره...

 

ا ا ا ا....نپرس ديگه چرا...مگه نمي دوني شهريور ضد فروردينه؟؟؟

خب!!چقدر گفتم خب!! 

حالا از خودم بگم؟؟؟ نري جايي بگي تعريف از خود .... خوريه!!!

باشه..مي گم..

 

من تنشم!قبلا گفتم سنم مهم نيست...خنده هام طرفدار زياد داره...

 

آبم هيچ جوره با افسون تو يه جوب نمي ره..اما با برو بچ جورم خصوصا ترديد...

 

خيلي خيلي خيلي جيغ جيغ مي كنم...اما بازم خوبه..(پس حواست به خودت باشه)

 

خب با اسمم كه مشكل نداري؟؟هان؟؟

بابا جون تنشم...نمي توني بخوني!!

ت....ن....ش....تنش

بهتر شد نه؟؟؟

بالاخره آخرين عضو گروه 5 تايي هاي آنتي لاو رو شناختين!!

 

ديگه نگردين كسي نيست...من آخريش بودم..

توي گروه شوخي ندارم اينو تنش مي گه.....وقتي تنش مي ياد همه چيز جدي ميشه...

با اين كه سنش كمه ولي خيلي جديـــــــه ....با كسي شوخي نداره اين واسش عاديه....

 

 

                                                        كرتونم(تنش)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 4:39 PM  توسط 5 تایی ها آنتی لاو  |